روزي كه من و بهاره به همراه همكلاسيهاي ديگرمون در سازمان انتقال خون كلاس داشتيم در حد خودش روز متفاوتي بود . ما از هر فرصتي كه در آزمايشگاه رفرانس پيش مي اومد استفاده ميكرديم و سري به اهداء كنندگان خون مي زديم . تا از نزديك با كساني كه بي هيچ منتي و بي هيچ انتظاري بخشي از زندگيشونو هديه ميدادند آشنا بشيم . اولين كساني كه با اونها بر خورد كرديم دو آقاي ميانسال بودند كه هر دوشون بازنشسته ي نيروي انتظامي بودند كه در يك گفتگوي دوستانه با من و بهاره شركت كردند . سرگرد اول معتقد بود كه خيلي از مردم هنوز به مشكلات بيماران و نيازي كه به خونشون هست آگاهي ندارند و تبليغات در رسانه هاي جمعي در اين مورد خيلي كم صورت گرفته و اگه به جاي چند ساعت تبليغ چيپس و پفك و نوشابه كه در نوع خودشون مواد مضري براي سلامتي افراد هستند چند دقيقه اي هم در اين مورد به صورت جدي صحبت بشه خيلي تاثير مثبتي در اذهان عمومي مردم داره .
دوست ديگرمون هم پيشنهاد داد كه به اهداء كنندگان خون امتيازاتي داده بشه تا بقيه به اين كار تشويق بشن ، امتيازاتي مثل چكاب رايگان و خدمات درماني از اين قبيل...
آقاي سميعي،58 ساله و راننده آموزش و پرورش پس از اينكه خون اهدا كرد و در حاليكه پذيرايي ميشد با ما وارد گفتگو شد . او از 25 سالگي اهداي خون را شروع كرد و تا حالا حدود 20 بار خون اهداء كرده .انساندوستي و سپاسگذاري از هديه سلامتي كه خدا بهشون اهداء كرده مهمترين انگيزه هايي هستند كه باعث شدند اين عمل تحسين برانگيز را بارها و بارها در پرونده ي خودشون ثبت كنند .
خانو اوريسچيان هم پس از اينكه خون اهداء كرد به جمع ما پيوست . او 52 ساله و پرستار بازنشسته بود و اين بار دهم بود كه خون اهداء ميكرد . وقتي فهميد ما براي بچه هاي تالاسمي كار ميكنيم خيلي منقلب شد . خانم اوريسچيان حدود 9 سال پرستار بخش تالاسمي بوده و به خاطر فشارهاي رواني موجود در اين بخش تصميم گرفته خودش را بازنشسته كند . خانم اوريسچيان ميگفت: ديدن بچه هاي تالاسمي خيلي آزارم ميداد . بچه هاي 2-3 ساله اي كه از همان ابتداي زندگي بايد با درد بزرگ ميشدند و من شاهد گريه ها و ضجه هاي اين طفل هاي معصوم بودم .ديگه نيروي در وجودم براي ادامه ي اين روند باقي نمونده بود . هر روز كه وارد بخش ميشدم يه اتفاق افتاده بود . من ديگه تحمل شنيدن خبر مرگ بچه ها را نداشتم . هر دو هفته يكبار يكي ميمرد !!!
خانم اوريسچيان در حاليكه اشك توي چشماش حلقه زده بود و صداش ميلرزيد ادامه داد: با بچه ها اخت ميشدم . با دردها و گريه هاي بچه هاي 3-4 ساله بزرگ ميشدم . وقتي 10-11 ساله ميشدند خيلي خوشحال ميشدم و فكر ميكردم از مزر خطر گذشته اند ولي ناگهان خبر ميدادند كه فلاني ديشب مرد!!! همه ي زندگيمو بچه هايي تشكيل ميدادند كه پس از 10 سال زحمت و دعا و التماس تازه وفتي ميخواستند رنگ زندگي را بفهمند معصومانه از پس دردي مزمن ميمردند .
ظرفيتيم براي ديدن اين صحنه ها پر شده بود،طاقتم طاق شده بود و انگار براي هيچكس اين صحنه ها تلخ نبود . هيچكس انگار دردي را كه اين بچه ها ميكشند و نيازي كه دارند را نمي ديد !!!
من نتونستم بيشتر دوام بياورم و در حقيقت از اونجا فرار كردم!!!
اكثر كساني كه خون اهداء ميكردند تقريباٌ ميانسال بودند و تا جائيكه ما ديديم جوانان كه سالمتر و بانشاطتر هستند متاسفانه حضورشون خيلي كمرنگ بود!
پايان هر سال تحصيلي معمولاٌ مصادف با فراغ التحصيلي عده اي از دانشجويان هست كه از اين بين دو نفر از دوستان خيلي خوبم تا چند روز ديگه فارغ التحصيل ميشن : خانم فاطمه عالمي دبير كميته تحقيقات دانشكده و همينطور دوست خوبم عاطفه ياوري كه هر دوشون از پژوهشگران و دانشجويان فعال دانشگاه هستند و در فعاليتهاي موسسه بخصوص در همايش تلاسمي زحمات خالصانه ي زيادي كشيدند . به جا مي دونم از طرف دانشجويان دانشكده،مسئولين دانشگاه و همينطور بچه هاي تالاسمي از زحماتشون قدرداني كنم.
اميدوارم كه در همه ي زمينه هاي زندگيشون موفق و پيروز باشند . ضمن اينكه خيلي هم دلم براشون تنگ ميشه!
بعلت آغاز فصل امتحانات احتمالاٌ آيديت بعدي وبلاگ نيمه ي دوم تيرماه باشه كه اميدوارم با حضور جدي تر اعضاي پژوهشگرمون بتونيم فعاليتهاي مفيدتري داشته باشيم .
